تبليغاتX
راهیان سرزمین نور
راهیان سرزمین نور
گفتني هايي از سرزمين هاي مقدس و نوراني و جا پاي شهدا
خاطره اردوي دانشجويي پارسال

يادش به خير هنگامي كه اتوبوس هاي كاروان يكي يكي از دانشگاه خارج مي شدند. چقدر خوشحال بوديم. چند وقتي بود كه در تدارك سفر دويده بوديم و حال مي ديديم كه واقعا رفتني شده ايم.
بعد از گذراندن يك شب در اتوبوس به نزديكي هاي استان خوزستان رسيده بوديم كه ... هيچ اتفاقي نيافتاده بود... فقط سوخت اتوبوس ها تمام شد و حالا بيا جواب بچه ها را بده. يكي مي گفت، از برنامه ها عقب افتاديم، مجبور مي شويم يكي از مناطق را از برنامه حذف كنيم، يكي مي گفت، مگر قرار نبود صبحانه دو كوهه باشيم؟ و ديگري مي گفت، توسل مان كم است، شهدا مي خواهند عطش ما را بيشتر كنند. براي همين است كه مشقات اردوي جنوب از همه اردوها بيشتر است و هرچه عطش بيشتر باشد سيراب تر برمي گرديم.

بعد از سه ساعت سوخت رسيد وحركت كرديم. هنوز نيم ساعت از حركت نگذشته بود كه اتوبوس متوقف شد. آقاي راننده چي شده؟ كوه ريزش كرده و جاده مسدود شده.تا باز بشه نيم ساعت طول مي كشه.
اميدوار بوديم بعد از عبور از مانع دوم يكراست مي رويم تا دو كوهه اما شهدا كه شوخي ندارند. خدا آنها را براي خود شاهد قرارداد، يعني شاهدند به اوضاع و احوال ما.شاهد بودند كه هنوز همه آماده نيستند. پا گذاشتن به سرزمين هاي جنوب لياقت مي خواهد، بيداري مي خواهد، حضور مي خواهد، آگاهي از حقيقت مي خواهد، ولي همه حاضر نبودند. بعضي آمده بودند اما هنوز غايب بودند و شهدا كه شاهدان خدايند تذكر مي دادندكه به هوش باش به كجا مي خواهي بروي؟ به كجا قدم مي گذاري؟
اطمينان دارم كه در ذهن همه بچه ها سوالاتي اين چنين نقش بسته بود:
اصلاً چرا آمدي؟ اين آخر سالي بعد از اين همه دوري از خانواده و مشقت درس خواندن به نزد خانواده مي رفتي وخود را آماده ديد و بازديدهاي عيد مي كردي. چرا آمدي؟ دراين برهوت به دنبال چه مي گردي؟ مگر آب و غذايت كم بود؟ مگر كم راحت بودي؟ مگر اينجا چه مي دهند كه هيچ جاي ديگري پيدايش نمي كني؟
دراتوبوس سكوتي حكمفرما شده بود. هركسي درون خودش رفته بود. آن بچه هاي شلوغي كه تا صبح برسرو كله هم مي زدند و آنهايي كه با مشكل سوخت مواجه شديم سر مسئولان اردو را خوردند، حال حتي با دوستان بغل دستي شان هم حرف نمي زدند و فقط به دنبال جواب براي اين سوالات مي گشتند.
مانع سوم از راه رسيد و پليس راه اتوبوس را به علت عدم ثبت ساعت حركت متوقف كرد.
ديگر كسي اعتراضي نكرد. خيلي عجيب بود. من اين بچه ها را مي شناسم. به اين سادگي ها آرام نمي شدند. حتم دارم همه آمادگي پيدا كردند كه اجازه يافتيم دو ساعت بعد از آن در دوكوهه باشيم. دقيقا 24 ساعت در راه بوديم. راهي كه اگر نياز به آمادگي براي زيارت شهدا را نداشته باشي 14ساعته مي رسي!
و رسيديم... سر به سرزميني پاك به نام دو كوهه نهاديم «پادگاني درنزديكي انديمشك كه بسيجي ها را درخود جا مي داد...» و بعد از آن فتح المبين،خرمشهر، آبادان، اروند، شلمچه...
راوي ما در اين سفر يكي ازهمان دلاور مردان هشت سال دفاع مقدس بود، از بچه هاي اطلاعات عمليات آن زمان كه هنوز هم لباس خدمت به اسلام را به تن داشت. ولي با تمام مشغوليت هاي كاري اين چند روز كه جبهه ميهماناني به دعوت شهدا دارد او دست از كار مي كشد مي آيد و در لباس يك راوي از حقايق جنگ مي گويد، حتم دارم علت اينكه دوباره به اين سرزمين دعوت شدم شنيدن حقيقت از زبان اين دلير مرد است چرا كه تاكنون با اين بعد از جبهه و جنگ آشنا نشده بودم.
اين دلير مرد دل پري داشت از اينكه جبهه و جنگ را در بعضي چيزها خلاصه كرده اند و حقيقت جنگ را نگفته اند. او مي گفت با اوصافي كه از جبهه مي شود و با فيلم هايي كه ساخته شده حال از جنگ فقط يك سيد، يك حاجي، يك سجاده با مهر و تسبيح و يك فرمانده اطو كشيده و موهاي ژل زده و مرتب مانده كه شب عمليات بچه ها را جمع مي كند و مي پرسد: بچه ها برويم عمليات؟! و همه مي گويند بله و يك زيارت عاشورا مي خوانند و بعد عمليات مي شود!!!

درحاليكه اين، پشت پا زدن به همه جبهه است. جبهه يعني حاج احمد متوسليان، جبهه يعني حاج همت،جبهه يعني مهدي و حميد باكري، جبهه يعني آن بسيجي گمنام كه شب عمليات خيبر آنقدر گلوله زد كه از گوشهايش خون خارج شد و بعد به شهادت رسيد. جبهه يعني لشكر نجف كه از هزار نفر فقط چهار نفرشان برگشتند. بعضي ها فكر مي كنند بچه ها بدون هيچ نظمي شب عمليات وارد عمل مي شدند. حقيقت اين است كه جبهه يعني مشقت،زحمت، تلاش و خستگي ناپذيري، براي هر عمليات يك سال تمام همه آماده مي شدند. از گروه تداركات و پـشتيباني گرفته تا گروه مهندسي و شناسايي و تك تك بسيجي ها آموزش هاي سخت مي ديدند كه هم بتوانند با شرايط محيطي عمليات كنار بيايند و هم عمليات پيروز شود. براي عمليات و الفجر هشت بسيجي ها يك سال تمام در كرخه آموزش غواصي و شنا و قايقراني ديدند. در آب سرد كرخه در زمستان ساعت چهار صبح بايد بيدار مي شدند و سريع تمرينات را شروع مي كردند. تعدادي از بچه ها به علت سردي خون در بدنشان منجمد مي شد و از آب بيرون كشيده مي شدند. بايد آنقدرشنايشان خوب مي شد كه بتوانند شب عمليات از اروند بگذرند. اروندي كه آبش در آن واحد در شش جهت حركت مي كرد. كناره آب به يك سمت، وسط آب به سمت ديگر، سطح آب به يك سمت و زير آب به سمتي ديگر و كف رودخانه هم درجهتي مخالف. اين جهات مرتب در حال تغيير بود. شب عمليات بچه ها بايد از اين اروند مي گذشتند. تير و گلوله دشمن قطره قطره آب را بلند مي كرد. هيچ جايي از آب نبود كه هدف آتش دشمن نباشد. حقيقتاً به نظر نمي رسيد از اين آبي كه گلوله دشمن مثل باران بر سرش مي بارد بشود رد شد و به سلامت به آن طرف رسيد. اما خب بايد رد مي شديم. عده اي از بچه ها به آن طرف آب رسيده و معبري يك متري روي ساحل باز كرده بودند. دستور حركت به ما داده شد. يكي يكي وارد اروند مي شديم تا با شنا در اين آب وحشي خود را به آن معبر يك متري برسانيم. جاده كه نيست، آب است و مسير هم مشخص نيست. فقط مي داني اينجا كه مي روي زير آب اگر در هر بار بالا آمدن و نفس گرفتن زنده ماندي بايد حواست باشد و نيرو داشته باشي كه با تغيير جهت آب و يا از ترس گلوله ها و خمپاره ها مسيرت را گم نكني. اگر با آب هم جهت شدي مي روي تا دريا، و چه بسيار بچه هايي كه آنگونه رفتند. رد شدن از رودخانه يك طرف و پيدا كردن معبر يك متري در آن ساحل طولاني يك طرف. اگر به جز معبر به نقطه ديگري از ساحل مي رفتي كمين دشمن بود و كارت تمام. تازه اين فقط گذشتن از رودخانه بود. جنگ و درگيري اصلي آن طرف رودخانه شروع مي شد...
اينها را آن دلاور دفاع مقدس مي گفت. اينها تنها گوشه اي از سختي هاي جبهه بود. با صحبت هاي آن دلاور كم كم داشتم به جواب سؤالاتم مي رسيدم. اين را فهميدم كه شهدا وظيفه شان را شناخته بودند و براي انجام وظيفه همه چيزشان را دادند. آنها نه فقط از لحاظ روحاني و معنوي، بلكه در تمامي ابعاد انساني، از علم و تخصص گرفته تا پشتكار و خستگي ناپذيري رشد كرده بودند...
¤¤¤
هنگام برگشت دوستي مي گفت: مي دانستم كه گمشده اي در درونم هست و كوه و بيابان و تفريح و دنيا و لذت هاي زودگذرش سيرابم نمي كرد. مي دانستم هر آنچه اطرافيانم مي جويند نمي تواند گمشده من باشد. كسي دستم را نگرفته بود، هيچ كس نبود؛ يك وجه مشترك با بعضي ها داشتم و آن اين بود كه هيچ اصل و قانوني كه اعمالم براساس آن باشد و زندگيم را در مسيري مشخص قرار دهد نداشتم، تا اينكه نمي دانم چه كسي مرا به شلمچه برد، نمي دانم چه كسي دستم را گرفت، نمي دانم چرا نمي توانم اين دو نيمه زندگيم- قبل و بعد از سفر به جنوب- را كنار هم گذاشته و مقايسه كنم.

 

شلمچه و ...

 

شلمچه تجليگاه انسانيت است. شلمچه مدرسه ايست كه بي هدفي و بيهودگي را از پيكر انسان مي زدايد و دنيا را آنقدر در مقابل چشمانت خوار مي كند كه حاضر مي شوي براي رسيدن به حقيقت همه آن را فدا كني. خاك شلمچه فرياد مي زند و به تمامي سؤال هاي بنيادين آدمي پاسخ مي دهد كه چرا زندگي؟ وظيفه؟ مكتب؟ ولايت؟ دين؟ انسان؟ خدا؟ و آنگاه است كه بيدار مي شوي و آرزو مي كني كه همه آنها كه خواب خوابند و همه زندگي خود را صرف بالا رفتن از پله هاي دنيا كرده اند و لذت خوردن و خوابيدن و «زندگي درحال»، به تو بپيوندند...

|+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 20:18 |

شهدا، خالصانه آمده‌ايم تا زيارتتان كنيم

شهدا، خالصانه آمده‌ايم تا زيارتتان كنيم، شايد كه برگي ديگر از تاريخ برايمان گشوده شود.

به ديدارتان آمده‌ايم، شايد كه برگي ديگر از تاريخ برايمان گشوده شود. برگي كه سرفصل‌هاي طلايي آن را شما براي اين مرز و بوم رقم زده‌ايد.

 

 

خالصانه آمده‌ايم تا زيارتتان كنيم و با دل‌هاي خسته اما اميدوار، خدا را در اين مكان اهورايي با بغض‌هاي شكسته فرا بخوانيم و بگوييم كه شهدا! ما شما را فراموش نكرده‌ايم... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هويزه، طلائيه، بستان، صداي غرش توپ‌ها، حسين فهميده‌ها و باكري‌ها، چمران‌ها، آويني‌ها و ... فراموش شدني هستند؟

نه، ما آمديم تا بگوييم كه شما در روح و باطن ما جاي داريد. آمده‌ايم تا بگوييم هان اي عاشوراييان! عاشورايي ديگر در پيش است. آمده ايم تا هوار بزنيم: هاي اي شهدا، راه شما، انديشه شما و تفكر شما در روح و روان جامعه ايراني جاي دارد.

اي شهداي گمنام و اي غلطيده‌شدگان در سرب‌هاي سرد و سنگين كه به عشق امام ميهن و انقلاب و اسلام، سر بر سوداي عشق گذاشتيد.. اينجا كجاست؟ ما كيستيم... شما كه بوديد؟ و كجاييد؟ بر مزار كدامتان بگرييم كه بغض امان نمي‌دهد، بگرييم، گريه مگر دوا كند ... مي‌گرييم اما زهي تاسف كه گريه نيز دوا نمي‌كند ... كاش كه در ِشهادت باز بود و ...

|+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 21:14 |

بى قرارى هاى غروب شلمچه

به جبهه كه مى آيى دلت پر از پرنده مى شود و شعر و شور و ترانه ذهنت را مى آكند و به دستهاى پر از دعا محتاج مى شوى و هيچ چيزى جز اجابت و عيادت دلت را راضى نمى كند.

به جبهه كه مى آيى صداى بال و پرواز تو را تا آسمان ها مى برند و نفس فرشته ها را كنار شانه هايت حس مى كنى و آيينه هاى شفاف، ديگر بار بارانى اند.

 

 

صداها همديگر را پيدا مى كنند و دست ها پر از باران مى شوند وخاك سرخ مى شود وبهترين ترانه ترنم شكستن است؛ شكستن دل، شكستن بغض؛ به جبهه كه مى رسى خاكريزها برايت از دل هاى غريب مى گويند، از پيشانى هاى شكفته در خون، از حنجره هاى ناتمام، از نگاه هاى صميمى مانده برخاك.

به جبهه كه مى رسى پيوند مى خورى با غروب، پيوند مى خورى با هزار آواز كه لابلاى نخل ها گمنام مانده اند و نواى بى نواى نى ها تو را دوره مى كنند. تو ديگر در خاك نيستى؛ با هر لبخند نگاهى تازه مى بينى كه از محاصره آمده است، با هر لبخند، بارانى از آواز مى بينى كه پشت پنجره ها ، بى قرار آسمان مانده اند با هر لبخند، خلوتى مى بينى دلنشين كه در آن هر فرشته به سوگ است.

آن سوى دشت همه آرميده اند، با لبخندهايى كه در آغوش ميدان مين خشكيده اند، سوارانى كه كوله بارشان دلتنگى بود و حسرت رفتن؛، دل هايى كه دل بسته نبودند و در خاموشى مأوا نگزيدند و جاده هايى كه انتهايشان بهشت بود و مهربانى و راه هايى كه در امتداد غروب و غريبى شكفتند وباران، مادرانه، به انتظار آنان نشسته است.
اكنون كنار اين خاكريزها سر بر شانه نخل ها به راه هاى رفته مى انديشم، به جاده هايى كه هنوز مرا به خود مى خوانند، به غروب هايى كه هنوز در غوغاى غريبى ، غم و بغض پرواز مى دهند و نى هايى كه در ساحل مجنون دم گرفته اند وموج هايى كه در كرانه اروند به اعماق خويش مى نگرند. اينجا زير سايه دل انگيز نخل ها همه دلتنگى ام فضاى پژمرده دو كوهه است.

همه بغضم خاك سبز شلمچه است. همه بى قرارى ام، غروب معمايى تپه هاى قلاويزان است. همه نگاهم آسمان بارانى فكه است. همه گلويم، دم ليلايى نى هاى جزيره مجنون است. همه خواب هايم، بوى نيلوفرى شب هاى هور است.
همه گلويم دورى از آوازهاى مهربان جا مانده در طلاييه است. مانده ام اين همه باران را كجا ببارم. خوشا شب هاى مهتابى جبهه! خوشا كانال هاى ارتباطى بهشت؛ خوشا چادرهاى چلچله نشين كرخه! خوشا نخل هاى آغشته به نماز! خوشا دمى نواى كاروان هاى حاشيه كارون! خوشا ساحل رو به بهشت اروند! خوشا آسمان پر از پنجره شلمچه! خوشا سنگرهاى پر از اجابت شاخ شميران! خوشا گلوهاى پر از دلتنگى و بغض دوعيجى! خوشا ستاره هاى بى فروغ ام الرصاص! خوشا كوزه بدوشان جزيره سهيل! خوشا جام نوشان گردان كميل! اكنون شب مجنونى مانده است؛ نه نى ساحل سرايى ، نه دم گيراى كميلى به گوش مى رسد، نه آوازهاى زلال چشم از خواب رميده اى، نه بوى بال كبوترى مى آيد، نه عطر خوش سوارى.
فكه پر از فرشته مى شود.

درخت ها از آسمانها به شلمچه مى آيند.

|+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 20:26 |

براي آنها كه هنوز بسيجي اند!

مناطق عملياتي هشت سال دفاع مقدس يادگار حماسه سازان دليري است كه با ايثار و نثار خون سرخ خود موجبات پايداري و ماندگاري ايران عزيز و اسلامي مان را فراهم آوردند.
اكنون اين مناطق جنگي كه قتلگاه بهترين فرزندان معنوي حضرت روح الله است، محل پرواز ملائك و زيارت عشاقي است كه در قالب راهيان نور از اقصي نقاط ايران بلكه كشورهاي مختلف خود را به اين مناطق مقدس مي رسانند.
آري! در ميان تمامي اين مناطق متبرك به ياد عطر وخون شهيدان، شلمچه را كربلاي ايران ناميده اند و به قول شهيد سيد مجتبي علمدار «اگر تمامي جبهه ها را كربلا بناميم شلمچه گودي قتلگاه آن محسوب مي شود.» چرا كه بدون اغراق قدم به قدم و وجب به وجب اين منطقه آغشته به خون شهداست و چه زيبا مقام معظم رهبري در وصف شلمچه فرموده اند: «شلمچه قطعه اي ازبهشت است.»

 

شلمچه

 

لذا يقيناً شلمچه حرم است و هر حرم را حريمي و آدابي است. اما اين حرم مقدس متاسفانه بواسطه بي توجهي و اهمال و كوتاهي مسئولان مربوطه نسبت به حضور بي حجابان به معضلي جدي تبديل شده و موجبات آزرده خاطر شدن خيل عظيمي ازمومنين و متدينين، خاصه خانواده هاي معظم شهدا را فراهم ساخته است.
صد افسوس كه همان تساهل وتسامحي كه تا ديروز منجر به اين واقعيت تلخ شد كه كوچه ها و خيابان هاي مملكت امام زمان (عج) آلوده به فساد و انواع تيرهاي زهرآگين شيطاني شود امروز نيز مترصد آن است تا با بي توجهي و غفلت مسئولان مربوطه مناطق بهشتي را تخريب نمايد حال اينكه متوليان امر علي رغم پيشنهاد متعدد و مكرر دلسوزان مي توانستند با فراهم آوردن تسهيلاتي نظير حرم مطهر امام رضا (ع) و اقدام به تهيه چند صد چادر براي بانوان زائر باعث تكريم هرچه بيشتر منطقه خونرنگ شلمچه گردند ولي اين كار را نكردند.
اما در پايان سخني با آنها كه هنوز بسيجي اند و به بسيجي بودن خود افتخار مي كنند:
برادران و خواهران امروز وضع كوچه و بازار مملكتي كه بر پايه خون بهترين فرزندان امت رسول خدا و ياران نائب به حق ولي عصر (عج) و خميني كبير، شكل گرفته با بي حجابي و گسترش فساد به مهمترين عامل اندوه وخون جگر خوردن فرزند زهرا مهدي آل محمد و مومنين و متدينين تبديل شده است. اين كوتاهي و اهمال نيز بر مظلوميت امام زمان خواهد افزود و ما را در گناه خائنين به خون شهداي گرانقدرمان شريك خواهد ساخت.
بيائيم همگي به دور از جنجال و موج سازي هاي تصنعي جريان هاي سياسي مرعوب و خودباخته كه براي حفظ منافع حاضرند احكام الهي و فرائض ديني را به تعطيلي بكشانند، با يكديگر، هم عهد و پيمان شويم كه در صورت كوتاهي مسئولان فراموش نكنيم پير جماران از همگي ما در بند «م» وصيتنامه خويش عهد و پيمان گرفت كه خاموش ننشينيم.

|+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:19 |

وادي نور

دلم گرفته بود. نمي دونم چرا ولي احساس مي كردم چيزي گم كردم. حس غريبي بود دوست داشتم بغض دلم رو خالي كنم ولي نمي دونستم كجا برم. جا كه زياد بود ولي مي خواستم يه جايي برم كه با جاهاي ديگه فرق داشته باشه. از سر بي حوصلگي پاي تلويزيون نشستم. برنامه اي در مورد راهيان نور نظرم رو جلب كرد، دلم پركشيد احساس كردم جارو پيدا كردم. آره كربلاي ايران، كه جاي جاي اون روح آدمي رو جلا مي ده؛ حالا مونده بودم از بين اين همه «سرزمين نور» كجا رو انتخاب كنم.
دلم مي خواست جايي باشه كه عطر حضور حسين(ع) روبه راحتي بشه احساس كرد. شنيده بودم فكه به كربلاي جبهه ها معروفه. چراش رو دوست داشتم از نزديك ببينم؛ خلاصه با عده اي از بچه ها رهسپار سرزمين لاله ها شديم. از اهواز كه خارج بشي به راحتي مي توني آثار جنگ رو ببيني. واسه رسيدن به فكه كه در شمال غربي خوزستان قرار داره بايد از حميديه، سوسنگرد، بستان و چزابه عبور كرد. گفتم چزابه وقتي به اونجا ميرسي مي توني صداي لبيك گفتن شهدا رو از لاي ني زارها بشنوي. با يه نگاه به اطرافت ميفهمي كه از جاي جاي ايران به وادي نور اومدن تا تجديد بيعت كنن. شيرازي، اصفهاني، مشهدي، كرماني، تبريزي و... هر كدام با لهجه شيرين خودشون دارن با شهدا حرف مي زنن. از چزابه به سمت فكه حركت كرديم. مرز عراق به راحتي قابل ديدن بود. دلم پركشيد. احساس مي كردم به كربلا نزديك شدم دوست داشتم فرياد بزنم: آقا شما كه مارو تا اينجا آوردي بطلب تا نزديكتر بياييم اگه بخواي ميشه . ما نوكرتيم آقا.

 

 

مين هاي خنثي نشده و سنگرهاي مخروبه و سيمهاي خاردار دوطرف جاده، حاكي از دلاوري ايي است كه اينجا رخ داده. مسير طولاني بود اما زيبا. زيبا واسه اينكه اگه دقت مي كردي مي تونستي سرخي خاك رو به خاطر قطره قطره هاي خون شهدا ببيني.
به فكه كه رسيديم سيل جمعيت بود كه ديده مي شد. باوركردني نبود اين همه عاشق اين همه دلباخته، وقتي وارد شديم به ما يه پلاك و يه زنجير دادن كه روش نوشته بود ياابوالفضل العباس. اين رو كه بذاري گردنت تپش قلب زيادتر ميشه. اينجا بايد دلت رو از دنيا بكني چون قطعه اي از بهشته. خاك اينجا همش ماسه است ماسه هاي گرم ولي همه اون هايي كه پابه اينجا ميذارن كفش هاشون رو درميارن و با دلشون وارد ميشن كه نشون بدن چقدر مقدسه.
آقايي كه به عنوان راوي ما رو همراهي مي كرد مي گفت: اينجا سربازان امام زمان(عج) همانند سالار شهيدان تشنه لب شهيد شدند. حالا فهميدم چرا به فكه ميگن كربلاي جبهه ها.
سركه برمي گردوني عده اي رو مي بيني كه دارن با ماسه ها بازي مي كنن و حرف مي زنن عده اي تسبيح به دست با خدا نجوا مي كنن، عده اي سربه زانو گذاشتن و به حال خودشون گريه مي كنن و بعضي ها خيره به پرچم «يا حسين» دلشون رو بردن اون طرف.
اينجا جايي است كه شهيد اهل قلم سيد مرتضي آويني در هنگام ساخت فيلم مستندي در خصوص تفحص شهدا با رفتن بر روي مين به ملكوت پيوست. اينجا پيكر 120 شهيد پس از گذشت 10 سال از جنگ پيدا شد. محل عروج ملائك زميني.
راوي از خاطرات تفحص شهدا مي گفت و ما در فكر كه چقدر از اين جماعت آسماني عقب هستيم.
به هنگام تفحص شهدا پرچمي را از زير خاك بيرون آورديم كه تمامي آن خورده شده بود بجز كلمه «ياحسين» واي خداي من، «يا حسين»، «يا حسين».
شهيدي را پيدا كرديم كه پس از گذشت چند سال از جنگ هنوز محاسن بر صورت داشت پيگير شديم و فهميديم اين شهيد هيچ وقت غسل مستحب جمعه را فراموش نمي كرد.
اينها تنها گوشه اي از ارادت رهسپاران نوربه خدا و اهل بيتش است.
اينجا آدم خودش رو پيدا مي كنه و مي بينه چقدر تهي است. تهي از عشق ناب به خدا تهي از معرفت خالصانه تهي از مردانگي به معناي كلمه.
داشتم به اين فكر مي كردم اين همه شجاعت و مردانگي واسه چي بود؟ واسه اينكه ما راحت باشيم؟ واسه اينكه ما امنيت داشته باشيم؟ واسه اينكه اسلام رو صحيح و سالم به ما بسپارن و برن تا ما اون رو نگهداريم؟ ما تونستيم؟ ما مي تونيم، ما مي تونيم پس خدايا! به آبروي اين مردان آسماني به ما توفيق بده تا راهشون رو ادامه بديم.
ديگه بايد رفت. جسم ميره ولي دل و روح اينجاست.
جايي كه به راحتي مي توني خودت رو با خدا پيوند بزني...»

|+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 19:51 |