![]() آمده ام تا بگويم از سفر به سرزمين هاي نور. از سفر به سرزمين هاي عشق. از بي خود شدن و خدايي و شهيدي شدن. از عشق، از خون از يا حسين ها و يا فاطمه ها و از ...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
امتداد نور
از سرزمين نور خبرنگار خراسان يادداشت هاي يك خبرنگار جوان ترافيك هوا فضا شهر و شهروند پخش زنده از حرم ابا عبد الله الحسين (ع) پخش زنده از حرم حضرت ابولفضل (ع) پخش زنده از حرم امام رضا (ع) |
راهیان سرزمین نور
گفتني هايي از سرزمين هاي مقدس و نوراني و جا پاي شهدا خاطره اردوي دانشجويي پارسال
يادش به خير هنگامي كه اتوبوس هاي كاروان يكي يكي از دانشگاه خارج مي شدند. چقدر خوشحال بوديم. چند وقتي بود كه در تدارك سفر دويده بوديم و حال مي ديديم كه واقعا رفتني شده ايم. بعد از سه ساعت سوخت رسيد وحركت كرديم. هنوز نيم ساعت از حركت نگذشته بود كه اتوبوس متوقف شد. آقاي راننده چي شده؟ كوه ريزش كرده و جاده مسدود شده.تا باز بشه نيم ساعت طول مي كشه.
درحاليكه اين، پشت پا زدن به همه جبهه است. جبهه يعني حاج احمد متوسليان، جبهه يعني حاج همت،جبهه يعني مهدي و حميد باكري، جبهه يعني آن بسيجي گمنام كه شب عمليات خيبر آنقدر گلوله زد كه از گوشهايش خون خارج شد و بعد به شهادت رسيد. جبهه يعني لشكر نجف كه از هزار نفر فقط چهار نفرشان برگشتند. بعضي ها فكر مي كنند بچه ها بدون هيچ نظمي شب عمليات وارد عمل مي شدند. حقيقت اين است كه جبهه يعني مشقت،زحمت، تلاش و خستگي ناپذيري، براي هر عمليات يك سال تمام همه آماده مي شدند. از گروه تداركات و پـشتيباني گرفته تا گروه مهندسي و شناسايي و تك تك بسيجي ها آموزش هاي سخت مي ديدند كه هم بتوانند با شرايط محيطي عمليات كنار بيايند و هم عمليات پيروز شود. براي عمليات و الفجر هشت بسيجي ها يك سال تمام در كرخه آموزش غواصي و شنا و قايقراني ديدند. در آب سرد كرخه در زمستان ساعت چهار صبح بايد بيدار مي شدند و سريع تمرينات را شروع مي كردند. تعدادي از بچه ها به علت سردي خون در بدنشان منجمد مي شد و از آب بيرون كشيده مي شدند. بايد آنقدرشنايشان خوب مي شد كه بتوانند شب عمليات از اروند بگذرند. اروندي كه آبش در آن واحد در شش جهت حركت مي كرد. كناره آب به يك سمت، وسط آب به سمت ديگر، سطح آب به يك سمت و زير آب به سمتي ديگر و كف رودخانه هم درجهتي مخالف. اين جهات مرتب در حال تغيير بود. شب عمليات بچه ها بايد از اين اروند مي گذشتند. تير و گلوله دشمن قطره قطره آب را بلند مي كرد. هيچ جايي از آب نبود كه هدف آتش دشمن نباشد. حقيقتاً به نظر نمي رسيد از اين آبي كه گلوله دشمن مثل باران بر سرش مي بارد بشود رد شد و به سلامت به آن طرف رسيد. اما خب بايد رد مي شديم. عده اي از بچه ها به آن طرف آب رسيده و معبري يك متري روي ساحل باز كرده بودند. دستور حركت به ما داده شد. يكي يكي وارد اروند مي شديم تا با شنا در اين آب وحشي خود را به آن معبر يك متري برسانيم. جاده كه نيست، آب است و مسير هم مشخص نيست. فقط مي داني اينجا كه مي روي زير آب اگر در هر بار بالا آمدن و نفس گرفتن زنده ماندي بايد حواست باشد و نيرو داشته باشي كه با تغيير جهت آب و يا از ترس گلوله ها و خمپاره ها مسيرت را گم نكني. اگر با آب هم جهت شدي مي روي تا دريا، و چه بسيار بچه هايي كه آنگونه رفتند. رد شدن از رودخانه يك طرف و پيدا كردن معبر يك متري در آن ساحل طولاني يك طرف. اگر به جز معبر به نقطه ديگري از ساحل مي رفتي كمين دشمن بود و كارت تمام. تازه اين فقط گذشتن از رودخانه بود. جنگ و درگيري اصلي آن طرف رودخانه شروع مي شد...
شلمچه تجليگاه انسانيت است. شلمچه مدرسه ايست كه بي هدفي و بيهودگي را از پيكر انسان مي زدايد و دنيا را آنقدر در مقابل چشمانت خوار مي كند كه حاضر مي شوي براي رسيدن به حقيقت همه آن را فدا كني. خاك شلمچه فرياد مي زند و به تمامي سؤال هاي بنيادين آدمي پاسخ مي دهد كه چرا زندگي؟ وظيفه؟ مكتب؟ ولايت؟ دين؟ انسان؟ خدا؟ و آنگاه است كه بيدار مي شوي و آرزو مي كني كه همه آنها كه خواب خوابند و همه زندگي خود را صرف بالا رفتن از پله هاي دنيا كرده اند و لذت خوردن و خوابيدن و «زندگي درحال»، به تو بپيوندند... |+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 20:18
شهدا، خالصانه آمدهايم تا زيارتتان كنيم
شهدا، خالصانه آمدهايم تا زيارتتان كنيم، شايد كه برگي ديگر از تاريخ برايمان گشوده شود. به ديدارتان آمدهايم، شايد كه برگي ديگر از تاريخ برايمان گشوده شود. برگي كه سرفصلهاي طلايي آن را شما براي اين مرز و بوم رقم زدهايد.
خالصانه آمدهايم تا زيارتتان كنيم و با دلهاي خسته اما اميدوار، خدا را در اين مكان اهورايي با بغضهاي شكسته فرا بخوانيم و بگوييم كه شهدا! ما شما را فراموش نكردهايم... اصلاً مگر حماسه، شهادت، هويزه، طلائيه، بستان، صداي غرش توپها، حسين فهميدهها و باكريها، چمرانها، آوينيها و ... فراموش شدني هستند؟ نه، ما آمديم تا بگوييم كه شما در روح و باطن ما جاي داريد. آمدهايم تا بگوييم هان اي عاشوراييان! عاشورايي ديگر در پيش است. آمده ايم تا هوار بزنيم: هاي اي شهدا، راه شما، انديشه شما و تفكر شما در روح و روان جامعه ايراني جاي دارد. اي شهداي گمنام و اي غلطيدهشدگان در سربهاي سرد و سنگين كه به عشق امام ميهن و انقلاب و اسلام، سر بر سوداي عشق گذاشتيد.. اينجا كجاست؟ ما كيستيم... شما كه بوديد؟ و كجاييد؟ بر مزار كدامتان بگرييم كه بغض امان نميدهد، بگرييم، گريه مگر دوا كند ... ميگرييم اما زهي تاسف كه گريه نيز دوا نميكند ... كاش كه در ِشهادت باز بود و ... |+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 21:14
بى قرارى هاى غروب شلمچه
به جبهه كه مى آيى دلت پر از پرنده مى شود و شعر و شور و ترانه ذهنت را مى آكند و به دستهاى پر از دعا محتاج مى شوى و هيچ چيزى جز اجابت و عيادت دلت را راضى نمى كند. به جبهه كه مى آيى صداى بال و پرواز تو را تا آسمان ها مى برند و نفس فرشته ها را كنار شانه هايت حس مى كنى و آيينه هاى شفاف، ديگر بار بارانى اند.
صداها همديگر را پيدا مى كنند و دست ها پر از باران مى شوند وخاك سرخ مى شود وبهترين ترانه ترنم شكستن است؛ شكستن دل، شكستن بغض؛ به جبهه كه مى رسى خاكريزها برايت از دل هاى غريب مى گويند، از پيشانى هاى شكفته در خون، از حنجره هاى ناتمام، از نگاه هاى صميمى مانده برخاك. به جبهه كه مى رسى پيوند مى خورى با غروب، پيوند مى خورى با هزار آواز كه لابلاى نخل ها گمنام مانده اند و نواى بى نواى نى ها تو را دوره مى كنند. تو ديگر در خاك نيستى؛ با هر لبخند نگاهى تازه مى بينى كه از محاصره آمده است، با هر لبخند، بارانى از آواز مى بينى كه پشت پنجره ها ، بى قرار آسمان مانده اند با هر لبخند، خلوتى مى بينى دلنشين كه در آن هر فرشته به سوگ است. آن سوى دشت همه آرميده اند، با لبخندهايى كه در آغوش ميدان مين خشكيده اند، سوارانى كه كوله بارشان دلتنگى بود و حسرت رفتن؛، دل هايى كه دل بسته نبودند و در خاموشى مأوا نگزيدند و جاده هايى كه انتهايشان بهشت بود و مهربانى و راه هايى كه در امتداد غروب و غريبى شكفتند وباران، مادرانه، به انتظار آنان نشسته است.
همه بغضم خاك سبز شلمچه است. همه بى قرارى ام، غروب معمايى تپه هاى قلاويزان است. همه نگاهم آسمان بارانى فكه است. همه گلويم، دم ليلايى نى هاى جزيره مجنون است. همه خواب هايم، بوى نيلوفرى شب هاى هور است. درخت ها از آسمانها به شلمچه مى آيند. |+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 20:26
براي آنها كه هنوز بسيجي اند!
مناطق عملياتي هشت سال دفاع مقدس يادگار حماسه سازان دليري است كه با ايثار و نثار خون سرخ خود موجبات پايداري و ماندگاري ايران عزيز و اسلامي مان را فراهم آوردند.
لذا يقيناً شلمچه حرم است و هر حرم را حريمي و آدابي است. اما اين حرم مقدس متاسفانه بواسطه بي توجهي و اهمال و كوتاهي مسئولان مربوطه نسبت به حضور بي حجابان به معضلي جدي تبديل شده و موجبات آزرده خاطر شدن خيل عظيمي ازمومنين و متدينين، خاصه خانواده هاي معظم شهدا را فراهم ساخته است. |+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:19
وادي نور
دلم گرفته بود. نمي دونم چرا ولي احساس مي كردم چيزي گم كردم. حس غريبي بود دوست داشتم بغض دلم رو خالي كنم ولي نمي دونستم كجا برم. جا كه زياد بود ولي مي خواستم يه جايي برم كه با جاهاي ديگه فرق داشته باشه. از سر بي حوصلگي پاي تلويزيون نشستم. برنامه اي در مورد راهيان نور نظرم رو جلب كرد، دلم پركشيد احساس كردم جارو پيدا كردم. آره كربلاي ايران، كه جاي جاي اون روح آدمي رو جلا مي ده؛ حالا مونده بودم از بين اين همه «سرزمين نور» كجا رو انتخاب كنم.
مين هاي خنثي نشده و سنگرهاي مخروبه و سيمهاي خاردار دوطرف جاده، حاكي از دلاوري ايي است كه اينجا رخ داده. مسير طولاني بود اما زيبا. زيبا واسه اينكه اگه دقت مي كردي مي تونستي سرخي خاك رو به خاطر قطره قطره هاي خون شهدا ببيني. |+| نوشته شده توسط محمد جواد رنجبر در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 19:51
|